سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
کدورت، سرآغاز جدایی است . [امام علی علیه السلام]
یادداشتها و برداشتها
 
یک بایک برابرنیست

یک با یک برابر نیست .

  

Go to fullsize image

  







معلم پای تخته داد می زد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستهایش به زیر پوششی از گرد پنهان ولی آخر کلاسی ها

لواشک بین هم تقسیم می کردند

یکی در گوشة دیگر جوانان را ورق می زد

دلم می سوخت به حال او که بی خود های و هوی می کرد

و با آن شور بی پایان

تساویهای جبری را نشان می داد

خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک چو قلب ظالمان و چهرة زندانیان تاریک وغمگین بود

تساوی را  چنین بنوشت و بانگ سر داد

" یک با یک برابر است"

از میان جمع شاگردان یک نفر برخاست  همیشه یک نفر باید به پا خیزد،

به آرامی سخن سرداد

تساوی اشتباهِ فاحش و محض است  نگاه بچه ها ناگه به سویی خیره شد

معلم

مات بر جا ماند

و او پرسید

گر یک فرد انسان واحد یک بود  آیا باز هم

یک با یک برابر بود ؟

سکوت مدهشی بود و سؤالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد، آری !

برابر بود

صدایش قلب ها را لحظه ای لرزاند و او با پوزخندی گفت:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه زور زر به دامن داشت بالا بود

و آن که قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت

پایین بود

ااگر یک فرد انسان واحد یک بود

آن که صورت نقره گون

چون قرص مَه می داشت

بالا بود

و آن سیه چرده که می نالید

پایین بود.

 

اگر یک فرد انسان واحد یک بود ،

این تساوی زیر و رو می شد .

حال  می پرسم یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفت خواران

از کجا آماده می گردید؟

یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟

یا چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟

یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟

معلم ناله آسا گفت : بچه ها در جزوه های خویش بنویسید

یک با یک برابر نیست ....

(خسرو گلسرخی )

 


کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط سخی فرهادی 90/6/26:: 2:50 صبح     |     () نظر
 
عشــق و تــاریخ مصــرف ؟!



این داستان تکان دهنده واقعی است

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

امروز روز دادگاه بود و منصور داشت از همسرش جدا می شد ...
منصور با خودش زمزمه کرد ... چه دنیای عجیبی است این دنیای ما !
یک روز بخاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمی شناختم و امروز به خاطر طلاقش خوشحالم.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

ژاله و منصور 8 سال دوران کودکی رو با هم سپری کرده بودند.
آنها همسایه دیوار به دیوار یکدیگر بودند ولی به خاطر ورشکسته شدن پدر ژاله، پدر ژاله خونشونو فروخت تا بدیهی هاشو بده بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون.
بعد از رفتن آنها منصور چند ماه افسرده شد.
منصور بهترین همبازی خودشو از دست داده بود.
7سال از اون روز گذشت تا منصور وارد دانشگاه حقوق شد.
دو سه روز بود که برف سنگینی داشت می بارید.
منصور کنار پنجره دانشگاه ایستاده بود و به دانشجویانی که زیر برف تند تند
به طرف در ورودی دانشگاه می آمدند نگاه می کرد.
منصور در حالی که داشت به بیرون نگاه می کرد یک آن خشکش زد.
باورش نمی شد که ژاله داشت وارد دانشگاه می شد !

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

منصور زود خودشو به در ورودی رساند و ژاله وارد شده نشده بهش سلام کرد.
ژاله با دیدن منصور با صدا گفت: خدای من منصور خودتی ؟!
بعد سکوتی میانشان حکمفرما شد.
منصور سکوت رو شکست و گفت : ورودی جدیدی ؟!
ژاله هم سرشو به علامت تائید تکان داد.
منصور و ژاله بعد از 7 سال دقایقی با هم حرف زدند و وقتی از هم جدا شدند
درخت دوستی که از قدیم میانشون بود جوانه زد.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net

از اون روز به بعد ژاله و منصور همه جا با هم بودند.
آنها همدیگر و دوست داشتند و این دوستی در مدت کوتاهی تبدیل شد به یک عشق بزرگ،
عشقی که علاوه بر دشمنان دوستان رو هم به حسادت وا می داشت.
منصور داشت کم کم دانشگاه رو تموم می کرد و به خاطر این موضوع خیلی ناراحت بود چون بعد از دانشگاه نمی تونست مثل سابق ژاله رو ببینه به همین خاطر به محض تمام شدن دانشگاه به ژاله پیشنهاد ازدواج داد و ژاله بی چون چرا قبول کرد طی پنج ماه سور و سات عروسی آماده شد و منصور و ژاله زندگی جدیدشونو آغاز کردند.
یه زندگی رویایی زندگی که همه حسرتش و می خوردند. پول، ماشین آخرین مدل، شغل خوب، خانه زیبا، رفتار خوب، تفاهم و از همه مهمتر عشقی بزرگ که خانه این زوج خوشبخت رو گرم می کرد.
ولی زمانه طاقت دیدن خوشبختی این دو عاشق را نداشت ...

گروه اینترنتی پرشیـن استار | www.Persian-Star.org

در یه روز گرم تابستان ژاله به شدت تب کرد !
منصور ژاله رو به بیمارستانهای مختلفی برد ولی همه دکترها از درمانش عاجز بودند. آخه بیماری ژاله ناشناخته بود.
اون تب بعد از چند ماه از بین رفت ولی با خودش چشمها و زبان ژاله رو هم برد و ژاله رو کور و لال کرد.
منصور ژاله رو چند بار به خارج برد ولی پزشکان آنجا هم نتوانستند کاری بکنند.
بعد از اون ماجرا منصور سعی می کرد تمام وقت آزادشو واسه ژاله بگذاره ساعتها برای ژاله حرف می زد براش کتاب می خوند از آینده روشن از بچه دار شدن براش می گفت ...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

ولی چند ماه بعد رفتار منصور تغییر کرد منصور از این زندگی سوت و کور خسته شده بود و
گاهی فکر طلاق ژاله به ذهنش خطور می کرد !!!
منصور ابتدا با این افکار می جنگید ولی بالاخره تسلیم این افکار شد و تصمیم گرفت ژاله رو طلاق بده.
در این میان مادر و خواهر منصور آتش بیار معرکه بودند و منصور را برای طلاق تحریک می کردند.
منصور دیگه زیاد با ژاله نمی جوشید بعد از آمدن از سر کار یه راست می رفت به اتاقش.
حتی گاهی می شد که دو سه روز با ژاله حرف نمی زد !

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

یه شب که منصور و ژاله سر میز شام بودند منصور بعد از مقدمه چینی و من و من کردن به ژاله گفت:
ببین ژاله می خوام یه چیزی بهت بگم.
ژاله دست از غذا خوردن برداشت و منتظر شد منصور حرفش رو بزنه ... منصور ته مونده جراتشو جمع کرد و گفت :
من دیگه نمی خوام به این زندگی ادامه بدم یعنی بهتره بگم نمی تونم.
می خوام طلاقت بدم و مهریتم .......
در اینجا ژاله انگشتشو به نشانه سکوت روی لبش گذاشت و با علامت سر پیشنهاد طلاق رو پذیرفت.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

بعد از چند روز ژاله و منصور جلوی دفتری بودند که روزی در آنجا با هم محرم شده بودند.
منصور و ژاله به دفتر ازدواج و طلاق رفتند و بعد از ساعتی پائین آمدند در حالی که رسما از هم جدا شده بودند.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

منصور به درختی تکیه داد و سیگاری روشن کرد.
وقتی دید ژاله داره میاد، به طرفش رفت و ازش خواست تا اونو برسونه به خونه مادرش.
ولی در عین ناباوری ژاله دهن باز کرده گفت: لازم نکرده خودم میرم و بعد هم عصای نابیناها رو دور انداخت و رفت.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

و منصور گیج و منگ به تماشای رفتن ژاله ایستاد !
ژاله هم می دید هم حرف می زد ...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

منصور گیج بود نمی دونست ژاله چرا این بازی رو سرش آورده !
منصور با فریاد گفت من که عاشقت بودم چرا باهام بازی کردی ؟!
منصور با عصبانیت و بغض سوار ماشین شد و رفت سراغ دکتر معالج ژاله.
وقتی به مطب رسید تند رفت به طرف اتاق دکتر و یقه دکتر و گرفت و گفت:
مرد ناحسابی من چه هیزم تری به تو فروخته بودم ؟
دکتر در حالی که تلاش می کرد یقشو از دست منصور رها کنه منصور رو به آرامش دعوت می کرد ...
بعد از اینکه منصور کمی آروم شد دکتر ازش قضیه رو جویا شد.
وقتی منصور تموم ماجرا رو تعریف کرد دکتر سرشو به علامت تاسف تکون داد و گفت: همسر شما واقعا کور و لال شده بود ولی از یک ماه پیش یواش یواش قدرت بینایی و گفتاریش به کار افتاد و سه روز قبل کاملا سلامتیشو بدست آورد.
همونطور که ما برای بیماریش توضیحی نداشتیم برای بهبودیشم توضیحی نداریم.
سلامتی اون یه معجزه بود !
منصور میون حرف دکتر پرید و گفت: پس چرا به من چیزی نگفت ؟
دکتر گفت: اون می خواست روز تولدتون این موضوع رو به شما بگه !
منصور صورتشو میان دستاش پنهون کرد و بی صدا اشک ریخت چون فردای اون روز؛ روز تولدش بود ...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net
خبرگزاری کوکچه

به نقل از DiaMethod


کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط سخی فرهادی 90/6/23:: 9:15 عصر     |     () نظر
 
داستان اسلام آوزدن هرمزان

                                          

داستانی از این سردار ایانی در تاریخ آمده که بسیار شنیدنی است:
وقتی هرمزان در یکی از جنگ های میان اعراب و ایران اسیر می گردد با توجه به موقعیت ممتازی که داشته او را به حضور عمر می آورند تا خلیفه درباره سرنوشتش تصمیم بگیرد. عمر ابتدا او را به قبول اسلام دعوت می نماید با این تاکید که اگر مسلمان بشوی از کشتنت صرف نظر خواهم کرد. اما هرمزان با وجود این که زیر تیغ دشمن قرار داشته دعوت عمر را رد می کند. در نتیجه عمر فرمان قتل او را صادر می کند، هنگامی که جلاد می خواهد فرمان خلیفه اسلام را اجرا کند هرمزان با صدای بلند می گوید ای عمر، هر واجب القتلی حق دارد اجرا آخرین تقاضایش را درخواست کند. خلیفه می پرسد: چه می خواهی؟ هرمزان می گوید درخواست فوق العاده ای ندارم. فقط کمی آب به من بدهید تا بنوشم که تشنه به قتل نرسم. خلیفه در حالی که به این تقاضا که به نظرش مسخره آمده بود می خندد و فرمان می دهد تا ظرف آبی به هرمزان بدهند. وقتی هرمزان ظرف را می گیرد، می گوید که آیا به من امان می دهید که تا وقتی آب را نخورده ام به قتل نرسم؟ عمر در پاسخ او می گوید بلی تا وقتی آب را ننوشی فرمان اجرا نخواهد شد. سپس هرمزان آب را به زمین می ریزد و بعد می گوید ای عمر، وفای به عهد نوری است درخشان که خلیفه نمی تواند از آن سرباز زند. عمر که سخت از این اقدام زیرکانه به تعجب فرورفته بود فرمان می دهد تا جلاد شمشیر را از روی گلوی هرمزان بردارد و بعد می گوید باید صبر کنی تا در کارت نظر داده شود.
وقتی هرمزان از مرگ حتمی نجات می یابد و از دست جلاد خلاص می شود با صدایی متین و شمرده شهادتین را اعلام می کند و اسلام را می پذیرد.
عمر به هرمزان می گوید در حالی که زیر شمشیر بودی و مرگت حتمی بود از قبول دعوت اسلام سرباز زدی و مردن را بر آن ترجیح دادی ولی اینک که خطری تو را تهدید نمی کند با رغبت اسلام را می پذیری، چرا؟ هرمزان در جواب می گوید: تو می خواستی تا من زیر فرمان تو مسلمان شوم تا از کشتنم درگذری. می ترسیدم که اطرافیان شما و همچنین هم وطنانم بگویند که هرمزان مردی بود که برای نجات جانش دعوت خلیفه را پذیرفت که این امر، ننگ بزرگی بود که تا ابد بر دامانم می نشست و نام هرمزان بین ایرانیان با خفت و بدی همراه می شد. اما وقتی خود را آزاد دیدم با میل خودم اسلام را پذیرفتم یعنی در کمال رشادت و سلامت عقل عمل نمودم نه از روی ترس از مرگ.
سپس عمر رو کرد به حاضران در مجلس و گفت:«ایرانیان عقل و خردی دارند که سزاوار آن سلطنت باشکوه بودند.»و بعد هرمزان را به عنوان یکی از مشاوران خود انتخاب نمود.

منبع: http://www.best2me.com/t55975


کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط سخی فرهادی 90/4/18:: 9:39 عصر     |     () نظر
 
17- دربار خان زند

17- دربار خان زند

مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا کریمخان را ملاقات کند. 
سربازان مانع ورودش می شوند.
خان زند در حال کشیدن قلیان، ناله و فریاد مردی را می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟
پس از گزارش سربازان به خان، وی دستور می دهد که مرد را به حضورش ببرند.
مرد به حضور خان زند می رسد و کریم خان از وی می پرسد:
چه شده است چنین ناله و فریاد می کنی؟
مرد با درشتی می گوید:
دزد همه اموالم را برده و الان هیچ چیزی در بساط ندارم!
خان می پرسد:
وقتی اموالت به سرقت میرفت تو کجا بودی؟!
مرد می گوید:
من خوابیده بودم!
خان می گوید:
خب چرا خوابیدی که مالت را ببرند؟
مرد در این لحظه آن چنان پاسخی می دهد که استدلالش در تاریخ ماندگار می شود.

مرد می گوید:
من خوابیده بودم، چون فکر می کردم تو بیداری!


خان بزرگ زند لحظه ای سکوت می کند و سپس دستور می دهد خسارتش از خزانه جبران کنند و در آخر می گوید:

این مرد راست می گوید ما باید بیدار باشیم.

کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط سخی فرهادی 89/12/1:: 2:49 صبح     |     () نظر
 
داستان کوتاه آموزنده یک لیوان شیر

داستان کوتاه آموزنده یک لیوان شیر

داستان کوتاه آموزنده یک لیوان شیر

روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد. از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد…..
 
روزی متوجه شد که تنها یک سکه ?? سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد. تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد. دختر جوان و زیبایی در را باز کرد. پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و به جای غذا، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.
 
دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود به جای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد. پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت: «چقدر باید به شما بپردازم؟». دختر پاسخ داد: «چیزی نباید بپردازی. مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازایی ندارد.» پسرک گفت: «پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم»
سال ها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد. پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.
دکتر هوارد کلی، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد. هنگامی که متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید. بلافاصله بلند شد و به سرعت به طرف اطاق بیمار حرکت کرد. لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد. در اولین نگاه او را شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند. از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری، پیروزی از آن دکتر کلی گردید.
آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود. به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد. گوشه صورتحساب چیزی نوشت. آن را درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.
زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت. مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد. سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد. چیزی توجه اش را جلب کرد. چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود. آهسته آن را خواند:
 
«بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است . . . »

 

گردآوری: آلامتو


کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط سخی فرهادی 89/10/11:: 11:47 عصر     |     () نظر
 
راه بهشت
راه بهشت

جمعه 30 بهمن 1388 - 9:57:08 PM

  بزرگنمایی:

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.
پیاده‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان کرد: «روز به خیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟»
دروازه‌بان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»
- «چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.»
دروازه‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت: «می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بوشید.»
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.
مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
مسافر گفت: روز به خیر
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنه‌ایم.، من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر که می‌خواهید بنوشید.
مرد، اسب و سگ، به کنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، می‌توانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند: باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود!
- کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌کنند. چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا می‌مانند.

نکته:
عشق بورزیم و دوست بداریم.
خداوند می خواهد که بنده او ظرفیت دوست داشتن دیگران را داشته باشد و تنها به خود فکر نکند. پروردگار، هنر عشق ورزیدن و دوست داشتن را در وجود آدمی نهاده است تا از این طریق به بهشت برسد.
پس از همین امروز حسادت، خودخودخواهی و خشم و کینه را ترک کنیم و عشق و دوست داشتن را جایگزین آنها کنیم، دیگران را دوست بدار تا دیگران هم ما را دوست داشته باشند.
دوست من، دیگران خود ما هستیم پس به یاد داشته باش که هر آنچه که برای خود می پسندی برای دیگران هم بپسند و هر آنچه برای خود نمی پسندی برای دیگران نپسند.


منبع: داستان به نقل از کتاب «شیطان و دوشیزه پریم»، پائولو کوئیلو


کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط سخی فرهادی 89/5/10:: 2:43 صبح     |     () نظر
 
یک داستان واقعی/ دختری که با 57 سنت تاریخ حیرت انگیزی را رقم زد
یک داستان واقعی/ دختری که با 57 سنت تاریخ حیرت انگیزی را رقم زد
  بزرگنمایی:

یه روز یه دختر کوچولو کنار یک کلیسای کوچک محلی ایستاده بود؛ دخترک قبلا یک بار آن کلیسا را ترک کرده بود چون به شدت شلوغ بود. همونطور که از جلوی کشیش رد شد، با گریه و هق هق گفت: من نمیتونم به کانون شادی بیام!"
کشیش با نگاه کردن به لباس های پاره پوره، کهنه و کثیف او تقریباً توانست علت را حدس بزند و دست دخترک را گرفت و به داخل برد و جایی برای نشستن او در کلاس کانون شادی پیدا کرد.
دخترک از اینکه برای او جا پیدا شده بود بی اندازه خوشحال بود و شب موقع خواب به بچه هایی که جایی برای پرستیدن خداوند عیسی نداشتند فکر می کرد.
چند سال بعد، آن دختر کوچولو در همان آپارتمان فقیرانه اجاره ای که داشتند، فوت کرد. والدین او با همان کشیش خوش قلب و مهربانی که با دخترشان دوست شده بود، تماس گرفتند تا کارهای نهایی و کفن و دفن دخترک را انجام دهد.
در حینی که داشتند بدن کوچکش را جا به جا می کردند، یک کیف پول قرمز چروکیده و رنگ و رو رفته پیدا کردند که به نظر می رسید دخترک آن را از آشغال های دور ریخته شده پیدا کرده باشد ....
داخل کیف 57سنت پول و یک کاغذ وجود داشت که روی آن با یک خط بد و بچگانه نوشته شده بود: این پول برای کمک به کلیسای کوچکمان است برای اینکه کمی بزرگ تر شود تا بچه های بیش تری بتوانند به کانون شادی بیایند."
این پول تمام مبلغی بود که آن دختر توانسته بود در طول دو سال به عنوان هدیه ای پر از محبت برای کلیسا جمع کند.
وقتی که کشیش با چشم های پر از اشک نوشته را خواند، فهمید که باید چه کند؛ پس نامه و کیف پول را برداشت و به سرعت سمت کلیسا رفت و پشت منبر ایستاد و قصه فداکاری و از خود گذشتگی آن دختر را تعریف کرد.
او احساسهای مردم کلیسا را برانگیخت تا مشغول شوند و پول کافی فراهم کنند تا بتوانند کلیسا را بزرگ تر بسازند. اما داستان اینجا تمام نشد ...
یک روزنامه که از این داستان خبردار شد، آن را چاپ کرد. بعد از آن یک دلال معاملات ملکی مطلب روزنامه را خواند و قطعه زمینی را به کلیسا پیشنهاد کرد که هزاران هزار دلار ارزش داشت. وقتی به آن مرد گفته شد که آن ها توانایی خرید زمینی به آن مبلغ را ندارند، او حاضر شد زمینش را به قیمت 57 سنت به کلیسا بفروشد. اعضای کلیسا مبالغ بسیاری هدیه کردند و تعداد زیادی چک پول هم از دور و نزدیک به دست آن ها می رسید.
در عرض پنج سال هدیه آن دختر کوچولو تبدیل به 250000 دلار پول شد که برای آن زمان پول خیلی زیادی بود (در حدود سال 1900). محبت فداکارانه او سودها و امتیازات بسیاری را به بار آورد.
وقتی در شهر فیلادلفیا هستید، به کلیسای Temple Baptist Church که 3300 نفر ظرفیت دارد سری بزنید و همچنین از دانشگاه Temple University که تا به حال هزاران فارغ التحصیل داشته نیز دیدن کنید.
همچنین بیمارستان سامری نیکو (Good Samaritan Hospital) و مرکز "کانون شادی" که صدها کودک زیبا در آن هستند را ببینید. مرکز "کانون شادی" به این هدف ساخته شد که هیچ کودکی در آن حوالی روزهای یکشنبه را خارج از آن محیط باقی نماند.
در یکی از اتاق های همین مرکز می توانید عکسی از صورت زیبا و شیرین آن دخترک ببینید که با57 سنت پولش، که با نهایت فداکاری جمع شده بود، چنین تاریخ حیرت انگیزی را رقم زد. در کنار آن، تصویری از آن کشیش مهربان، دکتر راسل اچ. کان ول که نویسنده کتاب "گورستان الماسها" است به چشم می خورد.

پندها:
این یک داستان حقیقی بود که نشان می دهد قلب مهربان یک انسان قادر است که چه کارهایی با 57 سنت انجام دهد. خداوند بزرگ برای قلب مهربان پاداشی بزرگ در نظر می گیرد، تفاوتی هم ندارد آن قلب مهربان در سینه یک دختر کوچولو باشد یا یک آدم بزرگ.

منبع وب علیرضا تاجریان


کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط سخی فرهادی 89/5/10:: 1:12 صبح     |     () نظر
 
چگونه به خدا برسیم؟
چگونه به خدا برسیم؟
  بزرگنمایی:

لوکاس راهب به همراه شاگردش از دهی می گذشت . پیرمردی از او پرسید : ای قدیس، چگونه به خدا برسم؟
لوکاس پاسخ داد:خوش بگذران و با شادی ات خدا را نیایش کن و به راه خود ادامه دادند.
 کمی بعد به مرد جوانی برخوردند.
مرد جوان پرسید: چه کنم تا به خدا برسم ؟
لوکاس گفت: زیاد خوش گذرانی نکن.
وقتی جوان رفت، شاگرد از استاد پرسید: بالخره معلوم نشد که باید خوش بگذرانیم یا نه ؟!
لوکاس پاسخ داد: سیر و سلوک روحانی مثل گذشتن از یک پل بدون نرده است که روی یک دره کشیده شده باشد . اگر کسی بیش از حد به سمت راست کشیده شده باشد می گویم به طرف چپ برود و اگر بیش از حد به طرف چپ گرایش داشته باشد، می گویم به سمت راست برود . این باعث می شود از راه منحرف نشویم و در دره سقوط نکنیم .

پندها:
در زمینه عبادت و بندگی خداوند متعال اعتدال لازم است. اگر چه هیچ تلاشی نمی تواند حق عبودیت و بندگی را آنچنان که شایسته خداوند است ادا کند، ولی نباید شخص مسلمان  به گونه‌ای باشد که در برخی از مقاطع زندگی، همه نیرویش را صرف عبادت کند و در مقاطع دیگر اصلاْ حال و حوصله و رمقی برای عبادت نداشته باشد.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:«این دین محکم و متین است. پس با ملایمت در آن درآیید و عبادت خدا را بر بندگان خدا با کراهت تحمیل نکنید که در این صورت مانند سوار درمانده‌ای هستید که نه مسافت را پیموده و نه مرکبی به جا گذاشته است.»
افراط و زیاده روی در عبادت موجب خستگی روح و بی رغبتی نسبت به عبادت و گریز از آن می شود. امام صادق علیه السلام در روایتی، داستان مسلمانی که همسایه مسیحی خویش را مسلمان کرد ولی بر اثر وادارکردن او به عبادت‌های سنگین، یک شبه او را از دین خارج ساخت، بیان فرموده است.
مهم مداومت بر عبادت است، اگر چه مقدارش کم باشد.
در روایت است که کار ِکم ولی پیوسته از کار ِزیاد ولی ملال‌آفرین بهتر است. در عرفان نظری نیز یکی از شرایط سیر و سلوک و رسیدن به خدا، رفق و مدارا معرفی شده است، که معنای خلاصه‌اش این است که سالک نباید در مقطعی تمام توان و انژری خود را صرف ذکر و ورد و عبادت کند و در مقاطع دیگر خسته و بی رمق باشد و هنوز به سر منزل مقصود نرسیده، از ادامه سفر باز بماند،‌و حتی نسبت به سیر و سلوک بدبین و بی‌اعتقاد و بی‌علاقه شود.
رهرو آن نیست که گه تند و گهی خسته رود / رهرو آن است آهسته و پیوسته رود

چگونه به اعتدال برسیم؟
سه شخص به خانه های زنان پیامبر صلی الله علیه وسلم آمده از عبادت پیامبر صلی الله علیه وسلم پرسش نمودند. چون بر ایشان گفته شد، گویا آنرا کم شمرده گفتند: ما با پیامبر صلی الله علیه وسلم چه مناسبتی داریم، در حالیکه گذشته و آینده شان بخشیده شده؟
یکی از ایشان گفت: من همیشه در تمام عمر تمام شب را نماز می گزارم.
دیگری گفت: من تمام عمر روزه میگیرم و سومی گفت: من از زنها دوری گزیده و هرگز ازدواج نمی کنم.
رسول الله صلی الله علیه وسلم آمده فرمود: شما همان کسانی هستیدکه چنین و چنان گفتید؟ اما بخدا سوگند که من از همهء شما از خدا بیشتر ترسیده، و از همهء شما پرهیزگارترم. و من هم روزه می گیرم و هم نمی گیرم و نماز می خوانم و خواب هم می شوم و زنان را به نکاح میگیرم، و کسیکه از سنت و طریقهء من اعراض کند از من نیست.
از نظر امیرمؤمنان علی(ع) انسان می بایست زندگی خود را در طول روز به سه قسمت مساوی بخش کند، یک سوم را به عبادت، یک سوم را به کار و کوشش و یک سوم دیگر را به خواب و آرامش اختصاص دهد. این گونه است که زندگی معتدل و میانه ای خواهد داشت


کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط سخی فرهادی 89/5/10:: 1:0 صبح     |     () نظر
 
داستان زیبای اثبات وجود خدا/اقرار به وجود خدا پس از نیم قرن
داستان زیبای اثبات وجود خدا/اقرار به وجود خدا پس از نیم قرن
  بزرگنمایی:

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت در بین کار گفت و گوی جالبی بین آنها درگرفت.
آنها در مورد مطالب مختلفی صحبت کردند وقتی به موضوع خدا رسید، آرایشگر گفت:من باور نمی کنم که خدا وجود دارد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟
آرایشگر جواب داد: کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد؟ شما به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟ اگر خدا وجود داشت درد و رنجی وجود داشت؟ نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این همه درد و رنج و جود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی خواست جر و بحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. به محض اینکه از مغازه بیرون آمد مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود.
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت:میدونی چیه! به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.
آرایشگر گفت: چرا چنین حرفی میزنی؟ من اینجا هستم. من آرایشگرم. همین الان موهای تو را کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت: نه آرایشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند هیچکس مثل مردی که بیرون است با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.
آرایشگر گفت: نه بابا! آرایشگرها وجود دارند موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمیکنند.
مشتری تاکید کرد: دقیقا نکته همین است. خدا وجود دارد. فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند.
برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد .

نکته ها:
تاریخ نام افرادی زیادی را ثبت کرده است که در ابتدا در معاندت و رد خداوند می کوشیدند اما در ادامه دچار تحولی عظیم شده و به وجود خداوند بزرگ اقرار کرده اند یکی از این افراد آنتونی فلو است که پس از 50 سال معاندت با دین و خدا، به وجود خدا اقرار کرد.
شهرت آنتونی فلو به دلیل نیم‌قرن تلاش وی در اثبات الحاد و رد الهیات فلسفی است. طبق ادعای «فلو»، او بیش از 50 سال «اته ایسم» را در رد الهیات مقدس، مطرح و از آن دفاع می‌کرد. جالب اینکه خانواده وی کاملاً مذهبی بوده و حتی پدر او یک کشیش مسیحی بود. آنتونی فلو در سن 15 سالگی ـ علیرغم تحصیل در مدرسه دینی ـ ملحد شد. وی در سال 1955 جنجالی‌ترین کتاب خود با عنوان «الهیات و خطا» را منتشر کرد و در کتاب‌های بعدی خود از جمله«خدا و فلسفه»، «مقدمه‌ای بر فلسفه غرب» و «حیوان خردمند»، حکم به عدم وجود خدا داد. فلو پپس از نیم قرن الحاد، در سال 2004 میلادی به خداباوری رسید و به وجود خداوند اقرار کرد. این فیلسوف بریتانیایی  در سن 87 سالگی درگذشت.
وی در خاطرات خویش نقل می‌کند که انکار خدا از سوی او، بیشتر به دلیل وقوع جنگ‌های جهانی و مصائبی که به یهودیان روا شد، باز می‌گردد. فلو مطرح می‌کند؛ اگر خدایی وجود داشت، این همه سختی و بیچارگی و ظلم در عالم روا نمی‌شد.
وی در سال 2004 دچار تحول درونی شد و پس از 50 سال معاندت با دین، اقرار به وجود خدا کرد. وی در کتاب There is a God دلائل خود برای پذیرش خدا را نام می‌برد و روش‌های الهامی و مکاشفه‌ای را رد می‌کند، اما در عین حال آرزومند است که روزی، او نیز مورد خطاب خدا و الهام او قرار گیرد.

منبع وب علیرضا تاجریان

کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط سخی فرهادی 89/5/10:: 12:49 صبح     |     () نظر
 
چگونه دنیا را دوباره بسازیم؟

چهارشنبه 19 خرداد 1389 - 3:17:40 PM


پدر روزنامه می خواند، اما پسر کوچکش مدام مزاحمش می شد، حوصله پدر سر رفت و صفحه ای از روزنامه را که نقشه جهان را نمایش می داد، جدا و قطعه قطعه کرد و به پسرش داد و گفت: بیا کاری برایت دارم. یک نقشه دنیا به تو می دهم، ببینم می توانی آن را دقیقا همان طور که هست بچینی؟
و دوباره به سراغ روزنامه اش رفت؛ می دانست پسرش تمام روز گرفتار این کار است. اما یک ربع ساعت بعد، پسرک با نقشه کامل برگشت .
پدر با تعجب پرسید:مادرت به تو جغرافی یاد داده ؟
پسر جواب داد: جغرافی دیگر چیست ؟ اتفاقا پشت همین صفحه ، تصویری از یک آدم بود. وقتی توانستم آن آدم را دوباره بسازم، دنیا را هم دوباره ساختم!

نکته ها:
دانته می گوید: همیشه شعله های بزرگ ناشی از جرقه های کوچک است.
همواره این نکته را به یاد داشته باشید که «بزرگترین کارها با کوچکترین گام ها شروع می شود، و سخت ترین گام، اولین گام است»
تدریج همیشه و همه جا قاعده موفقیت است و هر موفقیت بزرگی حاصل جمع یا حاصل ضربی از موفقیت های کوچک و درس هایی است که از شکست های کوچک می آموزیم.
همان گونه که برای ساخته شدن یک ساختمان زیبا هزاران آجر باید دقیق و متناسب با یکدیگر چیده شوند و طبیعتا نمی توان تا قبل از طراحی نقشه و ساخته شدن طبقه اول به فکر ساختن طبقه دوم بود، در زندگی یک انسان هدفمند نیز اوضاع به همین شکل است.
راه موفقیت را باید گام به گام پیمود، پس هر گام را آن چنان استوار و پر انگیزه بردارید که گویی این، هدف نهایی شماست و در عین حال هدف نهایی را که برای خود برگزیده اید همواره در ذهن داشته باشید و هرگز این جمله را فراموش نکنید که در زندگی: «بزرگ فکر کنید، اما هم اکنون از کوچک آغاز کنید.»
  
http://www.tajerian.ir/?code=25تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید
                                                                         


کلمات کلیدی:

نوشته شده توسط سخی فرهادی 89/4/31:: 12:18 صبح     |     () نظر
   1   2   3   4   5   >>   >
درباره
صفحه‌های دیگر
لینک‌های روزانه
لیست یادداشت‌ها
پیوندها
((( لــبــخــنــد قـــلـــم (((
نگاهی به اسم او
کانون فرهنگی شهدای شهریار
*پرواز روح*
تخریبچی ...
همفکری
خورشید تابنده عشق
جمله های طلایی و مطالب گوناگون
آخرالزمان و منتظران ظهور
عشق سرخ من
قلمدون
(( همیشه با تو ))
همنشین
پرسه زن بیتوته های خیال
نظرمن
به سوی آینده
شین مثل شعور
عصر پادشاهان
جاده های مه آلود
بی نشانه
وبلاگ شخصی محمدعلی مقامی
افســـــــــــونگــــر
پارمیدای عاشق
یا امیر المومنین روحی فداک
+
جلوه
دیار عاشقان
به سوی فردا
دارالقران الکریم جرقویه علیا
نهان خانه ی دل
EMOZIONANTE
فرزانگان امیدوار
اگه باحالی بیاتو
دلبری
یــــــــــــــــاســــــــــــــــــــمـــــــنــــ
حوض سلطون
شب و تنهایی عشق
امُل جا مونده
محمد جهانی
داستانهای واقعی روابط عمومی Dr.Rahmat Sokhani
دلدارا
یه گفتگوی رودر رو
سایت اطلاع رسانی دکتر رحمت سخنی
جمعه های انتظار
►▌ استان قدس ▌ ◄
پناه خیال
هم نفس
مجله اینترنتی شهر طلائی
عاشقانه
منتظر ظهور
جریان شناسی سیاسی - محمد علی لیالی
سه ثانیه سکوت
آسمون آبی چهاربرج
جوک بی ادبی
عاطفانه
پوکه(با شهدا باشیم)
عاشقان
هو اللطیف
آقاشیر
امامزاده میر عبداله بزناباد
لنگه کفش
قرآن
اکبر پایندان
مهندسی مکانیک ( حرارت و سیالات)-محی الدین اله دادی
دریـــچـــه
بـــــاغ آرزوهــــا = Garden of Dreams
صراط مستقیم
دانشگاه آزاد الیگودرز
سکوت ابدی
من بی تو باز هم منم ...
ارتش دلاور
در انتظار آفتاب
حاج آقاشون
وبلاگ عقل وعاقل شمارادعوت میکند(بخوانیدوبحث کنیدانگاه قبول کنید)
عشق در کائنات
ماییم ونوای بینوایی.....بسم الله اگرحریف مایی
مذهبی فرهنگی سیاسی عاطفی اکبریان
پرواز تا یکی شدن
.:: بوستان نماز ::.
سروش دل
تنهایی
روانشناسی آیناز
شقایقهای کالپوش
کـــــلام نـــو
جبهه مقاومت وبیداری اسلامی
بصیرت مطهر
سایت جامع اطلاع رسانی برای جوانان ایرانی
*تنهایی من*
و رها می شوم آخر...؟!!
وبلاگ آموزش آرایشگری
محفل آشنایان((IMAN))
geleh.....
گل باغ آشنایی
آوای قلبها...
هفت خط
اَللهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج
تنهایی افتاب
شجره طیبه صالحین ،حلقه ریحانه
پلاک آسمانی،دل نوشته شهدا،اهل بیت ،و ...
شوالیه سیاه
نمایندگی دوربین های مداربسته
کوسالان
امام مهدی (عج)
@@@گل گندم@@@
سفیر دوستی
کافه محلی است برای جمع شدن وسرچشمه آغاز زایش هرچشمه است
کلبه عشق
آموزه ـ AMOOZEH.IR
تنهایی......!!!!!!
دریــــــــای نـــور
کربلا
جوکستان بی تربیتی
«حبیبی حسین»
***جزین***
کلبهء ابابیل
پژواک
وبسایت رسمی مهندس امیر مرتضی سعیدی ایلخچی
تعمیرات تخصصی انواع پرینتر لیزری اچ پی HP رنگی و تک رنگ و اسکنر
لیلای بی مجنون
بهترین آرزو هایم تقدیم تو باد.
جـــیرفـــت زیـبا
جوان ایرانی
****شهرستان بجنورد****
بچه مرشد!
د نـیـــای جـــوانـی
نگاهی نو به مشاوره

سارا احمدی
طب سنتی@
مهندسی عمران آبادانی توسعه
ققنوس...
ای لاله ی خوشبو
حزب الله
قعله
««« آنچه شما خواسته اید...»»»
ashegh
مقاله،پایان نامه،پرو‍ژه،کتاب الکترونیک،تحقیق،جزوه،نمونه سوال و..
طاقانک
تک درخت
تراوشات یک ذهن زیبا
سکوت سبز
هر چی بخوای
پیامنمای جامع
پرنسس زیبایی
بوی سیب BOUYE SIB
@@@این نیزبگذرد@@@
بادصبا
ಌಌتنهاترین عشق یه عاشق دل شکستهಌ᠐
راز رسیدن به شادی و سلامتی
معارف _ ادبیات
پوست مو زیبایی
تنهای تنها
آخرین صاحب لوا
جاده مه گرفته
دخترانی بـرتر از فــرشته
upturn یعنی تغییر مطلوب
دلـتنگـ هشـیگـــــــــی
تبسمـــــــــــــــی به ناچار
ماتاآخرایستاده ایم
سایت روستای چشام (Chesham.ir)
مستانه
وبلاگ گروهیِ تَیسیر
ناز آهو
گیسو کمند
جــــــــــــــــوک نـــــــت
عکس سرا- فقط عکس
عکس های عاشقانه
حقوق دانشگاه پیام نور ایلام
تیشه های اشک
..:.:.سانازیا..:.:.
فقط خدا رو عشقه
پاتوق دوستان
بنده ی ناچیز خدا
آزاد
ارمغان تنهایی
فقط عشقو لانه ها وارید شوند(منامن)
PARSTIN ... MUSIC
سلام آقاجان
ردِ پای خط خطی های من
منطقه آزاد
بندیر
علی پیشتاز
تنهاترم
هه هه هه.....
محمدمبین احسانی نیا
یادداشتهای فانوس
دوست یابی و ویژگی های دوست
کد تقلب و ترینر بازی ها
ستاره سهیل
داستان های جذاب و خواندنی
عاشقانه
گدایی در جانان به سلطنت مفروش
یادداشتهای من
شــــــهدای روستای مـــکـــی کوهسرخ
سرافرازان
*bad boy*
سرزمین رویا
آیینه های ناگهان
برای اولین بار ...
خاطرات و دل نوشته های دو عاشق
چون میگذرد غمی نیست

بازگشت نیما
علی اصغربامری
دهیاری روستای آبینه(آبنیه)
روستای زیارتی وسیاحتی آبینه(آبنیه)باخرز
سایه سیاه
رهایی
رازهای موفقیت زندگی
دوره گرد...طبیب دوار بطبه...
خندون
* ^ــ^ * تسنیم * ^ــ^ *
بچه های خدایی
مرام و معرفت
خوش آمدید
The best of the best
بوستان گل و دوستان
صفیر چشم انداز ایران
گل رازقی
من.تو.خدا
بلوچستان
نغمه ی عاشقی
۞ آموزش برنامه نویسی ۞
شبستان
دل شکســــته
یکی هست تو قلبم....
برادران شهید هاشمی
شهداشرمنده ایم _شهرستان بجنورد
یامهدی
تنها هنر
دل نوشته
صوفی نامه
har an che az del barayad
منتظر نباش تا پرنده ای بیاید و پروازت دهد در پرنده شدن خویش بکوش
شجره طیّبه

به وبلاگ بیداران خوش آمدید
دانلود هر چی بخوایی...
نور
فریاد بی صدا
Dark Future
مجله مدیران
S&N 0511
**عاشقانه ها**
پنجره چهارمی ها
AminA
نسیم یاران
تبیان
صدای سکوت
(بنفشه ی صحرا)
اندکی صبر سحر نزدیک است....
ابهر شهر خانه های سفید
عشق
ترانه ی زندگیم (Loyal)
توشه آخرت
قـــ❤ــلـــــب هـــــای آبـــــی انــ❤ـــاری
جزتو
ترخون
عشق پنهان
@@@باران@@@
شروق
Manna
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا
پرسش مهر 8
دریایی از غم
طره آشفتگی
...ترنم...
Deltangi
زیبا ترین وبلاگ
ارواحنا فداک یا زینب
علمدار بصیر
کرمان
ایران

عشق الهی: نگاه به دین با عینک محبت، اخلاق، عرفان، وحدت مسلمین
عطش (وبلاگ تخصصی ماه محرم و صفر)
عشق و شکوفه های زندگی
مهر بر لب زده

قمه‏زنی سنت یا بدعت؟
سلام
عطش
حضرت فاطمه(س)
♀ ㋡ JusT fOr fuN ㋡ ♀
اواز قطره
محمد قدرتی Mohammad Ghodrati
عکس
گل یا پوچ2؟
صدای سکوت
شـــــــیـــشـــــه ی نــــــــــــازک دلـــــــــــــــــــتنگی
یه دختره تنها
ورزشهای رزمی
مهر 84
..::غریبه::..
جغرافیای سیاست
زنگ عربی
It iS SimPle...
دختر زمستان
یـ|ـہ |دُنیـ|ـآ دِلَـ|ـم| گـِرفـ|ـتـِہツ
بزرگترین سایت خنده بازار
آرشیو یادداشت‌ها
دینی
گلچینی از جغرافیای طبیعی و تاریخی افغانستان
آثارتأریخی افغانستان
گلچینی از تاریخ جهان و افغانستان
میراث گرانبهای گذ شتگان چراغی است برآیند گان
کابل و ولایات افغاانستان عزیز
زبان شرین پارسی
وازه نامهء هم زبانان
ادبیات و هنر
پرواز خیال
شعر و ادب
اى الهه عشق مادر!
عاشقانه ها
موزیک و اشعار آهنگهای بهترین اوازخوان افغان احمد ظاهر و دیگران
سیاسی
جامعه شناسی -مردم شناسی
دانستنیهای جالب
طب ورزش صحت وسلامتی
مسائل جنسی خانه و خانواده
آموزش زیبایی
روانشناسی
طب سنتی و نسخه های پزشکی با گیاهان دارویی
غذا موادغذائی و اشامیدنیها
خواص میوه ها و سبزیجات
اخبار
زندگینا مه
داستانهای کوتاه و آموزنده
نجوم فضا وفضانورد ی
کمپیوتر انترنیت و وب نویسی
لطیفه ها اندرز ها و پیامهای کوتاه خواندنی و عالی
طنز
تقویم هجری شمسی اوج درایت فرهنگی ما
سرگرمی ها
معرفی کتاب
تصویر عکس ویدئو فلم
بهترین های خط
جالبترین کارتونها
طالع بیی
یادداشتها
قوانین خواب و رویا وتعبیرخواب
تبریکی و تسلیت
داغ غربت
علمی
تاریخی و اجتماعی
خانهء مشترک ما زمین
اشعار میهنی رزمی و سیاسی
هوا و هوانوردی
آموزش و پرورش
معانی اصطلاحات و تعاریف
دنیای عجاء‏بات